عنوان: عصب ­شناسیِ شناختی، همدلی و درک تجربۀ زیبایی­ شناختی در معماری

با نگاه به مقالۀ

بروز فضای معمارانه از درون: بدن، فضا و مغز؛ ویتوریو گالیسی، (2016)

مقدمه:

ذهن چگونه و با چه معیاری زیبایی را درک می­کند؟ اریک کندل برنده جایزه نوبل بیان می­کند: دانش نوین علوم اعصاب با رویکرد بین رشته­ ای می­تواند پلی باشد میان علوم تجربی و علوم انسانی و با اتصال این دو حوزه به هم، تجربه ­های انسانی را مانند همین ماهیت زیبایی و معیارهای زیبایی­ شناختی انسان مورد مطالعه قرار دهد. عصب- زیبایی ­شناختی (Neurasthenics) یک زیر رشته جدید از زیبایی­شناسی تجربی و دانش مغز است. عصب-زیبایی شناختی رویکرد علمی به مطالعه درک زیبایی­های هنر است. این رشته در سال ۲۰۰۲ به ­عنوان مطالعۀ علمی مبانی عصبی تفکر و خلق یک اثر هنری با نظریات سمیر زکی تدقیق شد. آنچه در تلاش محققان نورواستتیک برای تعیین معیارهای زیبایی به چشم می­ خورد، ارتباط مدارهای عصبی بینایی و تحریکات مغزی است. از سال 2002 که این زمینۀ علمی مطرح شده، نقدهای مختلفی به آن وارد شده که برخی از آنها در مقالۀ "بروز فضای معمارانه از درونِ" ویتوریو گالیسی که عصب ­شناس می­باشد، پاسخ داده شده است. او به طور مختصر در این تئوری به مفهوم "همدلی" و نقشی که در کسب تجربۀ زیباشناسی دارد، اشاره کرده است و این فرضیه را مطرح می­کند که شبیه­ سازی تجسمی ( Embodied simulation ) باعث بروز توانایی خاصی در مغز شده که منجر به شکل­ گیری تجربۀ زیبایی شناسی می ­گردد. یادآوری می­شود که در بررسی کلی موضوع از مطالعات سایر متفکرین هم استفاده شده است.

1- اصول زیبایی ­شناختی عصب­ محور:

راماچاندران با آزمایش بر روی نمونه­های مورد آزمایش خود، دریافت که «دیدن» یک فرآیند ساده نیست؛ به ­عقیدۀ راماچاندران، همه هنرها در ارائه و خلق، از قوانین یکسانی بهره می­گیرند، اصولی که راماچاندران معتقد است در ارائۀ هر اثر هنری وجود دارد، عبارتند از:

  • تغییر نقطۀ اوج: اغراق در نمایش ویژگی­های منحصر به ­فرد بصری؛
  • انزوا: جلب توجه ویژه به یک ویژگی خاص و کاهش اطلاعات بصری اضافه برای ادراک بهتر؛
  • گروه بندی: سازماندهی اطلاعات به منظور ایجاد ارتباط بصری؛
  • تقابل در تضاد با اصل گروه ­بندی: حذف اطلاعات زاید و تمرکز توجه و حذف مجاورت­های نزدیک برای ارتباط عناصر دارای فاصله؛
  • حل مسئلۀ ادراکی: تقلای خوشایند برای تشخیص تقابل و گروه ­بندی؛
  • دیدگاه کلی: تمایل مغز به تفاسیر متعدد از تصاویر شبکیه به جای تمرکز بر یک دیدگاه خاص؛
  • استعارۀ بصری: رابطۀ روانی بین دو مفهوم به­ظاهر متفاوت، دارای اتصال عصبی و ارتباط ظریف، حاصل نوعی قیاس منجر به برجسته ­سازی جنبه­ های مشترک بین دو شیء؛
  • تقارن: تمایل تفسیر بصری به تقارن به عنوان مصداقی از زیبایی.

همچنین سمیر زکی، در خصوص ارتباط مکانیسم­های عصبی با معیارهای هنری، تجربیات گوناگونی را مورد آزمایش قرار داده است. او با آوردن نمونه­ هایی از هنرمندان مدرن، استدلال می­کند که هنرمندان به طور ناخودآگاه همین قوانین و چارچوب­های تعیین شده عصبی را برای بیان هنری خود به کار می­برند.

2- امکان­ سنجی صلاحیت عصب­شناسان برای اظهار نظر در مورد هنر و تجربۀ زیبایی ­شناسی:

گالیسی در این مورد می­گوید: می­توان از یک دیدگاه کوته­ بینانه استفاده نکرد و موضوعات را با رویکردی زیستی – فرهنگی دید. این رویکرد می ­پذیرد که هستۀ مرکزی هنر، زیباشناسی، زبان­ها و هر چیزی که بشر را از سایر موجودات متمایز می ­کند، طبیعت و ذات انسان است و علت آن این است که این موضوعات دارای اساسی عاطفی و ادراکی هستند که در میان فرهنگ­ های مختلف مشترک است.

یکی از نقدهایی که به این زمینۀ علمی وارد است، صلاحیت اظهار نظر عصب­ شناسان در خصوص تجربۀ زیبایی است. بسیاری از صاحب­نظران تجربۀ زیبایی­شناسی را وابسته به فرهنگ می­دانند که از نظر کلی صحیح است.

از طرفی رویکرد به مفهوم زیبایی­شناسی در تعامل با ریشۀ یونانی آن یعنی واژۀ aisthesthai که حساسیت بدن انسان را توصیف می­کند، آغاز می­شود. منظور از حساسیت، جوانب حسی، حرکتی و عاطفی تجربه­ای است که از درک اشیاء کسب می­شود. نگاهی که به جنبۀ زیباشناسی – نمادین (Aesthetic- symbolic) تجربۀ انسان داریم، نه تنها می­تواند از دیدگاه­های رمزی و تفسیری، بلکه از نظر فرآیندهای کالبدی انسان نیز نشأت می­گیرد. هرگاه بخواهیم بهتر آن کسی را که هستیم درک کنیم و یا بر فرهنگ بشری تمرکز نماییم، توصیف تعاملات میان مغز و بدن ضروری است ولی حتماً به تنهایی کافی نیست.

3- عصب شناسیِ شناختی و همدلی:

سطح توصیفاتی که در عصب­شناسیِ شناختی ارائه می­شود، می­تواند در تحلیل و تصحیح مفاهیم زیادی کاربرد داشته باشد که همیشه برای اشاره به موضوعاتی چند فاعلیتی، زیبایی­شناسی، هنر و معماری و همینطور تجربه­ای که از این موضوعات به­دست می­آوریم، از آن مفاهیم استفاده می ­کنیم. رویکرد زیبایی ­شناسی تجربی در هنر به طور خلاصه می­تواند با مفهوم همدلی تبیین شود. مفهوم همدلی که موضوع تحقیقات اخیر عصب ­شناسان شناختی بوده است، می­تواند دیدگاه جدیدی نسبت به این مسئله که چطور آثار هنری و معماری تجربه می­شوند، برای ما به ارمغان بیاورد و همینطور می­توانیم صحت دانش تجربی سابقمان از ارتباط میان بدن، همدلی و تجربۀ زیباشناسی را بررسی کنیم.

اگر به ریشۀ کلمۀ همدلی توجه کنیم به عبارت einf hlung که یک واژۀ آلمانی است، می­رسیم. این کلمه را ادوارد بی­تیچنر بعدها به ­عنوان همدلی ترجمه کرده است و بعدها وارد روانشناسی شد. در اینجا با اتفاقی که در وجود ما زمانی که مقابله یک نقاشی و یا مجسمه ایستاده­ایم، روبرو هستیم.

بسیاری از صاحب­نظران همدلی را فرآیندی بدن­مند می­دانند که ریشه در وجود ما دارد. عصب­ شناسانِ شناختی هم این مورد را با کشف عصب­های آیینه ­ای اثبات کرده ­اند.

- عملکرد اعصاب، مغز و همدلی:

در مطالعات قدیمی­تر (منظور دهۀ قبل است) این­چنین تصور می­شد که بخشی از مغز وظیفۀ کنترل حرکت­های انسان را به­عهده دارد. مطالعات جدید این فرضیه را رد کرده است. امروزه اعتقاد بر این است که آن بخشِ حرکتی فقط یک رابط بین عصب­های حرکتی هستند و با عصب­های پیش ­حرکتی به صورت موازی هم عمل می­کنند. بنابراین در مطالعات امروز عصب­شناسان بر این باورند که عصب­های نواحی جداری و همچنین خلفی مغز هستند که نقش اصلی را در حرکت ایفا می­کنند که به­عنوان عصب­های پیش­حرکتی شناخته می­شوند. مطالعات روی میمون­ها و بعد انسان، روی قسمت (4) مغز اثبات کرده که این اعصاب حرکت بازو را کنترل می­کنند. این عصب­ها زمانی که حرکت دیده شود و یا حتی بازو لمس شود هم فعال خواهند شد که دلیل آن تحریکات حرکتی تجسم شده است. کشف عصب­های آیینه­ای در قسمت (5) مغز هم با همین روال صورت گرفته است. نتیجۀ مطالعات نشان داده که در زمان مشاهدۀ هر حرکتی، این عصب­ها کاملاً فعال می­شوند به گونه­ای که انگار همان فرد یا موجود زنده در حال انجام همان عمل است. مطالعات جدید گالیسی هم بر روی انسان کاملاً نشان داده که ناحیه­ای از مغز که در زمان وجود یک احساس فعال می­شود، در زمان مشاهدۀ همان احساس هم فعال می­شود. دلیل اصلی که متفکرین علوم تجربی، همدلی را فرآیندی وجودی (بدن­مند) و از درون می­دانند، ساز وکار نرون­های آیینه­ای است.

با این مدل چه چیزی قابل توضیح است؟ شبیه­سازی تجسمی در زمان کسب تجربه­ای روانی و یا روحانی و یا در حین تعمق در مورد یک شیء فعال می­شود و به این ترتیب می­توانیم تجربه­ای گسترده و غنی از فضا، اشیا و سایرین داشته باشیم که می­توان این قابلیت را سنگ بنای توانایی ما در داشتن حس همدلی نسبت به موارد مذکور در نظر بگیریم. شبیه­سازی تجسمی نه­تنها ما را به سایرین بلکه به تمام دنیا متصل می­کند. این همان فرآیندی است که وقتی در مقابل یک اثر هنری قرار می­­گیریم و از آن لذت می­بریم یا از آن دوری می­جوئیم، در ذهن و بدن ما ایجاد می­شود.

5- ارتباط عصب­شناسیِ شناختی، معماری و درک تجربۀ زیباشناسانه:

اساس تجارب به دست آمده از معماری، از مشاهدۀ عمیق طراحی داخلی یک معبد یونانی گرفته تا تجربۀ فیزیکی کار و زندگی در یک فضای معمارانه را می­توان یا حداقل امیدواریم بتوان در عنصر کالبدی یافت. عصب­های پیش­حرکتی غالباً وظیفۀ پردازش و سنجش فضای معمارانه و همچنین فضای پیرامون هر فرد را بر عهده دارند که این کار را بر مبنای کنش­ها و الگوهای حرکتی محتمل انجام می­دهند. رشتۀ عصب­شناسیِ شناختی می­تواند حس حضوری که شالودۀ ساختار یک بنا را تشکیل می­دهد، مورد کنکاش و بررسی قرار دهد. به­علاوه با کمک این رویکرد می­توان به درک تجربی امروزی­تر از تکامل سبک­های معمارانه و تنوعات فرهنگی موجود در آن هم نظر داشت.

عناصر موجود در یک فضا را می­توان به کمک حرکت به هم متصل ساخت. اشیا را می­توان از زمینه جدا کرد و به­صورت متمایز به آنها نگریست. از طریق حرکت است که نمایه­ها و معانی شکل می­گیرند و بروز داده می­شوند. کارکرد مغز که در بند قبل توضیح داده شد، می­تواند مصداقی بر این ادعا باشد. اگر عواطف و حواس فرد را برای مثال در قالب یک رنگ یا کیفیت حس لامسۀ به ­دست آمده از تماس با مواد مختلف ببینیم، نقش شبیه­سازی تجسمی در کسب تجربۀ زیباشناختی معماری جالب­تر هم می­شود.

از تئوری و نقد ویتوریو گالیسی در زمینهۀ عصب­شناسیِ شناختی و درک زیبایی و فضای معمارانه چند نتیجه گیری مختصر قابل فهم است:

  1. آگوست اشمرسو می­گوید: "اساس هر خلق فضایی در وحلۀ اول و به­میزان زیادی با حضور و لمس شیء است". برای درک یک شی نمی­توان بدن را فراموش کرد. بدن نه فقط کالبد فیزیکی که بخش ذهنی و روانی را در بر می­گیرد.

  1. شبیه ­سازی تجسمی می­تواند تصویر بهتری از بیانات نمادین انسان را از نظر ساخته و ثبت شدنشان در ذهن، برای ما ارائه کند.

  1. شبیه­سازی تجسمی می­تواند طبیعت چند فاعلی امور خلاقانه را به ما نشان داده و هر ایده­ای در رابطه با ذهنی مجرد و ژرف اندیش را نقض کند.

  1. شیء فیزیکی که در حقیقت نتیجۀ یک بیان نمادین است، به واسطه­ای برای رابطۀ چند فاعلی میان خلق کننده و مشاهده کننده تبدیل می­شود. حال هر چه خالق اثر توان همدلی بالاتری با مخاطب داشته باشد، اثر او می­تواند تأثیر گذارتر هم باشد.

  1. و در نهایت گالیسیِ عصب­ شناس با یک فرضیه مطالعات خود را پایان می­دهد: شبیه­سازی تجسمی باعث بروز یک توانایی ویژه در عضوی از بدن (مغز) می­شود که با تکیه بر همدلی، به­عنوان بخش اصلی یک تجربۀ زیباشناختی در نظر گرفته شده است. بنابراین می­توان گفت شبیه­سازی تجسمی یکی از بن ­مایه ­های بسیار مهم در درک بیانات نمادین انسان و تنوعات گستردۀ آن است.

از مجموعه نقدهای کلاس های دوره دکتری که فرصت تدقیق و چاپ آن پیش نیامد.